|
وقتشه از عشق تو دل بکنم مثل تو که رو دلت پا میذاری
میخوام این روز ها مال خودم باشم این مهم نیست که منو دوسم نداری دیگه فرقی واسه من نمیکنه انگاری بود و نبودت یکیه تا بیام دوباره عاشقت بشم میبینم پشت سرم تاریکیه خوابه چشمامو حروم کردی رفیق گل میخواستم تو یه خوار بودی رفیق من ساده تورو ناجی می دیدم تو واسم طناب دار بودی رفیق بیچاره دل دیوونه من تورو نشناخته عبادت میکنه داره ذره ذره میمیره ولی به ندیدن تو عادت میکنه خوش به حال تو که عاشق نشدی منو بی بهونه تنها میذاری وقتشه دلم رو به دریا بزنم به جهنم که منو دوست نداری
بي بی وفایی کن وفایت می کنند
با وفا باشی جفایت می کنند
مهربانی گر چه آیینی خوشست
مهربان باشی رهایت می کنند
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه،بازم یه شعر طولانی و تکراری ولی زیبا،من که خودم این شعر رو خیلی دوست دارم شب ها شاید بیش از 10بار این شعر رو گوش می کنم.اگه می تونستم آهنگش رو براتون می ذاشتم.
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي یک دو سالی مي گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازيان اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل بيناست دل گر تو زورقبان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل از عشق روی تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده گفت:در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي دلت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبائيت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بي خبر پيمان یاري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است بخت بدبين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
آخر اين يك بار از من بشنو پند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود . . باش با او ياد تو ما را بس است
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده زدیدارم بست
سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک بر چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
چشم از من کند و دل از من برید
حال بیمار مرا فهمید و رفت
با غم هجرش مدارا می کنم
گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت
بی تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و كل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم ايد تو به من كفتي :
از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است! تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگرهم نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم نه كني دگر از ان كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشت
این هم چهار تا دو بیتی از حافظ به سلیقه خودم
در عشق زنیک و بد ندارم جز غم یک همدم با وفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
وز گردش روزگار می لرز چو بید
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید
وز غصه کناره جوی می باید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازه روی می باید بود
ن
نی نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
این هم یک گل زیبا واسه اونایی که وقتی این وبلاگو دیدند بی معرفتی نمی کنند و نظر می دن
|
|













